X
تبلیغات
رایتل
1390/01/31 @ 21:03

هوای عاشقانه بهاری!

 و انسان حیوانیست ، 

که تنها فصل جفت گیری اش مشخص نیست... 

 

اشتراک در خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

1390/01/31 @ 01:14

ایمان آورندگان 5

ای کسانی که ایمان آورده اید آگاه باشید برای هر click ی که میکنید از شما سوال خواهد شد!  

ایضاً like ی که میزنید،share ی که میکنید...اصن یه وضعی. 

  

اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست  

1390/01/30 @ 00:02

تو میخندی،حواست نیست..من آروم میمیرم!

 

 

۳۲ حرف الفبا دارم و  

لبخندهای تو..    

.

چگونه بنویسمت؟  

  

 

   

 

پ.ن: عنوان قسمتی از ترانه رستاک 

  

   اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

1390/01/29 @ 00:29

دانشجوهای این دوره زمونه

علاقه به درس و دانشگاه یعنی اینکه 28 فروردین تازه بفهمی تو هم تفسیر موضوعی داشتی و حتی نمیدونستی این درس رو برداشتی! 

 

یعنی تا این حد. 

 

1390/01/28 @ 00:19

آرمانشهر من

آرمانشهری خواهم ساخت، روزی!

خالی از تقویم و پر از زنان یائسه ی چاق،

خیابانهایش الهام بخش شاعران الکلی،

و مردمانی که نه آرمانی داشته باشند نه آماری

نه گرمایش زمین به چیزشان باشد !

زندانها را ظاهرا" موزه خواهم کرد

و همه را در خودشان زندانی خواهم کرد

تا وِجهه ی بهتری هم داشته باشد

 

 

اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

1390/01/25 @ 03:02

عرفان های نو ظهور

این که ذره ذره زندگیت، آروزها وایده هات رو له می کنی لای چرخ های روزمره گی، خیلی لذت بخشه. 
 اینکه درک می کنی با تک تک سلولهات که یک روزمره ی ناچیز هستی، خودش یه عرفان گه مال شهریه ! 
1390/01/24 @ 15:36

لوس نشو

  • این روزها دلبسته که بشی،عاشق هم که بشی...
  • میگن ضعیف عمل کردی، این لوس گریا چیه! 
  •  

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/23 @ 23:51

    وقتی پرچم سفید کارایی ندارد

    • باید یک بی سیم بزنم به بالا، گزارش بدهم !
    •  آدم گاهی وقت ها فشنگ کم می آورد،
    •  از بس که نمیداند توی چند جبهه باید بجنگد .

     

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/23 @ 23:51

    وقتی پرچم سفید کارایی ندارد

    • باید یک بی سیم بزنم به بالا، گزارش بدهم !
    •  آدم گاهی وقت ها فشنگ کم می آورد،
    •  از بس که نمیداند توی چند جبهه باید بجنگد .

     

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/22 @ 00:03

    ایمان آورندگان 4

    ای کسانی که ایمان آورده اید عاجزانه تقاضا میکنم از "خداحافظ گری کوپر"،"حسین پناهی"،"دکتر شریعتی"، "جدایی نادر از سیمین" و "کشتی نوح"...بکشید بیرون.     

     .

    به قرعان چیزای دیگه ای هم هست که گیر بدید بهشون. دهن گودر رو صاف کردید بابا.  

    .

     اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست  

    1390/01/20 @ 15:55

    love is...

     عشق یعنی
    ردّ ِ رژ ِ لب ِ صورتی
    روی لبه ی یقه ی پیراهن ِ مردانه...   

     

       

          

    اشتراک در  فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/19 @ 01:08

    الهی نامه۳۹

    خدایا  زلزله ای صاعقه ای چیزی بفرست در جا سنگ شیم...با این عذاب تدریجی دادنت، داری عقده ای بازی در میاریا 

     گفته باشم. 

     

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست  

    1390/01/15 @ 20:38

    بلد نیستند..

     

    با مردها نمی شود درد و دل کرد ،  

    احساسات مردها در قلبشان نیست.  

    حتی وقتی احساساتی میشوند دستت را به گرمی نمی فشارند  

    نگاه تنهایت را به گرمی همراهی نمیکنند،  

    بلد نیستند هم دردی کنند 

     بلد نیستند عشق بورزند 

     مردها فقط بلدند عشقبازی کنند!  

    حتی در اوج بدبختی و تمام حسهای بد تو ، 

     و دردناک تر این است که خیال میکنند این تو را آرام میکند!  

     

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/13 @ 03:56

    برای فاحشه خیابان بالایی

     فاحشه جان! خوشا به شرفت که اگر میفروشی از "خود" میفروشی نه از دین خود..  

     

     

    اشتراک درفید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/13 @ 03:45

    نگفتن ها درد دارند..باور کنید

    • آخرین بار اما نگفتم فرصت ما کمتر از همیشه هست و حرفهای من بیشتر از آنکه در صفحه ی تنگ این ساعت مچی لعنتی جا شود، نگفتم این میخواهد عادت باشد یا هر کلمه ی دیگری که با عین آغاز میشود و مهم هم نیست و هر چه هست نباید تراژدی کشداری شود که نمایشنامه اش را فقط تا جایی نوشته اند که با بالا رفتن پرده ها شروع شود و ادامه یابد و از آنجا به بعدش سردرگم باشد، نگفتم شاید من هم وقتی حوصله ام سر میرفت چیزهایی مینوشتم و نوشتم - شاید تهوعات یک خودکار بیک- و دفتر چهل برگ ارزان قیمتم را صفحه به صفحه کندم و در کشوی میزم انبار کردم و هیچوقت هم تحویلت ندادم، نگفتم که می ترسیدم این کلمات عین دار، چیزی بیشتر از تعلق خاطر خشک و خالی و آزادی در عین تملک و ... دم دست ترینش گذشتن از همه اتوبوسهای شرکت واحد و همه تاکسیها برای ادای دین به پیاده روهای نم خورده از باران سر صبح - و همیشه مخلوط با دوده ی داغ همان اتوبوسهای شرکت واحد- باشند، نگفتم من حتی شک دارم مطمئنت کنم آنقدر به خودم مطمئنم که پاکی ام را به رخت بکشم و  بخواهم مطمئنم کنی که مطمئنی به آنجایم رسانده ای که بگویم بعد از من یا تو، فقط مریم مقدس و بعد با سرخوشی بخندیم، نگفتم اگر نامه ای بنویسم با همان برگهای دفتر چهل برگم و احساسم را بگنجانم لای خطوط آبی کمرنگش چیزی که ردش را روی خطوط افقیش خواهی دید شاید اشک نباشد و تنها عرق دستم بوده باشد، نگفتم من سرگردانی بین دوست داشتن و عشق و اینکه کدامیک والاتر است و جملات شریعتی را به بازی گرفتن و ادا در آوردن را بلد نیستم و شریعتی هم اگر حرفی زد به من و ما تعمیمش نداده..
    •  نگفتم از وقتی فهمیدم پری های دریای افسانه ها فقط گونه ای ماهی بی ریخت و حقیر بودند و خطای دید ملوانان پری شان کرده، دیگر نباید روی"تو"ی تک سوار شنل پوش قصه ها هم حساب کنم که میترسم آن هم بادیه گردانی شترسوارو راهزن از آب در بیایند، نگفتم وقتی سکوت میکنم معنیش این نبود که دقایق را برای به مسلخ فرستادن میخواهم، که فقط میخواستم کنجکاوی ام را ارضا کنم و ببینم تو وقتی ساکتی و فقط نگاه میکنی چه شکلی میشوی، نگفتم روزهایی بود که سقف بالای تختم وقتی با جیپسی کینگهای عصرانه و ابری من همراه میشد مثل چراغهایی که زیاد روشن بمانند و بالایشان سیاه شده باشد از نگاههای خیره ی من سیاهی میگرفت، نگفتم دوران کدام حرفها گذشته و اکنون دوران کدام حرفهاست و اصلا حرف چه و دوران چه و شعار چه و اصلا" همه را نباید در یک ترازو سنجید، نگفتم ترس من اینست که  نقش روی سیمان-که تو مرا به سیمانی و بی احساس بودن متهم میکردی!- وقتی خشک شد دیگر نابودی نمیگیرد و تو شوخی ام را شوخی گرفتی و نفهمیدی روی سیمان نباید به شوخی حکاکی کرد، نگفتم بهانه هایم را یکی یکی در دود سیگارهای نکشیده ام گم کردم ، شبهای سرد را با قهوه سر کردم تا بیدار بمانم و چیزی بنویسم - و در کشوی میزم انبار کنم- و وقتی شکوفه ها میریزند پاهایم را به قدم زدن وانداشتم و آه نکشیدم -هیچکدام را نکردم-، نگفتم از اینها که بگذریم همیشه مسائل مهمتری در زندگی وجود دارند که ندارند تا صورت مسئله مان را پاک کنم و تو نفهمی من در این خود درگیریها - چه بسا خود درد گیری ها- ی خود ساخته کم میاورم، نگفتم کلمه به کلمه ی حرفهایت را میفهمیدم و هیچوقت نتوانستم کلمه ای از حرفهایم را درست بفهمانمت و من به همین هم راضی بودم که یک نفر هست که حرفهایم را درست نمی فهمد، اما هست شاید آن کسی که باید باشد ، و بعد از همه ی کلماتی که جوهری کردم...  باز هم نگفتم بارانی جیرت را در بیاور، شال گردن سفید راه راهت را بیاویز و خیسی چترت را کنار شومینه خشک کن، نگفتم دستهایت را به من بسپار و منتظر باش تا ببینی جمع دو تا سی و هفت درجه چیزی میشود سه هزار درجه بیشتر از هفتاد و چهار درجه ی این سانتیگرادهای بی احساس ،نگفتم، نگفتم و نگفتم...
    • دست چپم را - با همان رد جوهر خودکار بیک رویش- گذاشتم روی پیشانی و باز سکوت کردم...آخرین سکوتم را.. تا ببینم یک نفر که میگوبد خداحافظ شاید تا همیشه و دیگری فقط سکوت میکند چه شکلی میشود...  
    • راستی رفیق این نگفتنها چقدر درد دارد... 
    1390/01/11 @ 01:19

    خرگوش بد !

    • تمام "هویج" های دنیا را هم که بخورم
    • باز نمی توانم ببینم که با کس دیگری عشق بازی کنی…   
       

        

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست  

     

    1390/01/09 @ 16:50

    از جای جراحت نتوان برد نشان را ..

     

    • حیوونا زخماشونو میلیسن تا خوب بشن،
    • فکر میکنی منم با لیسیدن زخمهام خوب بشم؟ 

     

     

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست  

     

    1390/01/09 @ 16:46

    ژانر

    این زنها و دخترهایی که ۷ قلم آرایش میکنن، بعد چادر هم میپوشن !

     

     

     اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

     

    1390/01/08 @ 18:18

    جدایی نادر از سیمین

    یه دوست پسر هم نداریم باهاش بریم سینما، لااقل بلیطمون رو حساب کنه...مملکته داریم؟ 

     

     اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست 

    1390/01/08 @ 17:50

    • تو ای بانوی شعر و احساس !

              مرا ببوس، سخت در آغوشت بفشار و تا صبح با من عشق بازی کن ....

     

    • جوری که انگار پول خوبی بابتش بهت دادم !!! 

      

    اشتراک در فید خرپ خرپ های مغز یه چپ دست

       1       2    >>