X
تبلیغات
رایتل
1391/05/08 @ 00:59

این چنین بی‌دل و بی‌چشم و بی‌زبان که منم

بی‌تو دارد به سر می‌شود، این جانم. نبودنت زمان را کند کرده است و زمان همچون تیغ کُندی بر گلویم حرکت می‌کند و نمی‌برد و شکنجه می‌دهد. نبودن چشم‌هایت سخت می‌گذرد. آن چشمانت که قبله آفتابگردان‌ها بودند و قرار داشتند روشنی خانه‌ام باشند. همان  چشم‌هایی که فتنه خورشید بودند و نبودن‌شان چشمانم را فتنه و رقیب چشمه کرده‌اند. لبانم دیگر کش نمی‌آیند برای خنده‌ای یا اگر لبخندی گذرش بر لبانم افتد سریع‌تر از الکل می‌پرد و چون مرغ وحشی دیگر بر بام لبانم نمی‌نشیند. جلادان برای کشتن سر از تن جدا می‌کنند و دلبران دل از تن.. که ای کاش دل هم مانند دندان شیری بود که جایش یکی دیگر درمی‌آمد.


حالا نیستی و نمی‌دانم کجایی؛

 اما هنوز از همان آفتابگردان‌ها سراغت را می‌گیرم،

 از سمت نگاهشان..


نیستی اما یادت هست، گاهی در سینه و گاهی بر زبان. گفته بودم که زبان به شکایت از یار نچرخاند عاشق، و چون چیزی جز شکایت و زخم بر جای خالی دلم نیست دهان گشودن حرامم است پس زبان پس کشیدم که خاموشی این لال پر ملال را سودا تو باشی...